بارها در این فیلم میلم ها دیده بودم که مثلا یک بازیگری می خواهد خبر بدی را به یک بازیگر دیگر بدهد، و این جوری وانمود می کند که این کار برایش دشوار است و نمی تواند آن خبر بد را به وی بدهد. با خودش کلنجار می رود و مدام تلاش می کند تا بتواند، اما نمی تواند. تا به حال این مسئله برای من به هیچ وجه ملموس نبود. درک نمی کردم سختی دادن خبر بد را.

اما دو روز پیش، بالاخره این موقعیت برای خودم اتفاق افتاد و به عمق فاجعه پی بردم. حقا که کار سختی ست؛ دادن خبر بد. مثل این که به کسی که برایت عزیز است، خبر مرگ یکی از عزیزانش را بدهی.

صبح پدر همسرم زنگ زد و در حالی که از شدت بغض به سختی حرف می زد، خبر فوت پدرش را به من داد.

ناهار مهمان عمه ام بودیم و قرار بود برویم به سد تهم شهر زنجان. بلافاصله این خبر را به پدرم دادم تا برنامه ی سفر به تویسرکان را بچینیم. قرار شد عصر حرکت کنیم، من هم تصمیم گرفتم که تا قبل از حرکت چیزی به همسرم نگویم؛ گفتم بگذار برویم سد و آنجا به او خوش بگذرد و بعد.

در این مدت گه گاهی که به چهره اش نگاه می کردم و خنده را بر لبانش می دیدم، چهره ی او، بلافاصله بعد از شنیدن خبر می آمد جلوی چشمانم و حالت خاصی به من دست می داد. واقعا کار سختی بود. چند بار تصمیم گرفتم که این کار را به شخص دیگری واگذار کنم، اما دلم راضی نشد.

عصر موقع برگشتن از سد و در حالی که دو تایی داشتیم ارتفاعات دره را بالا می رفتیم، سر صحبت را باز کردم تا یک جوری خبر را بدهم. نمی دانم درست بود این جور شروع کردن یا نه، اما گفتم نظرت چیست که عصر با هم برویم تویسرکان؟ خوش حال شد و گفت خیلی خوب است برویم. بعد گفتم بابا این ها هم با ما می آیند… واقعا سخت است.

تسخیر بهشتنیمه جانسنجاقک

بابا فرید
    ۱۷م تیر ۱۳۸۹ساعت ۷:۰۳ قبل از ظهر

جسارتا . هر چند دادن خبر بد خیلی سخته ولی پنهان کردنش خیلی خیلی خیلی بدتره . اگر همسر شما از شما رنجیده خاطر شوند حق دارن .

خوب بعضی وقت ها مصلحت نیست آدم خبر بد رو بلافاصله بده.

    ۱۷م تیر ۱۳۸۹ساعت ۷:۴۶ قبل از ظهر

راستش من تجربه نکرده ام این را.

ولی خیلی خوب می دانم که هرگز از پسش بر نمی آیم…من اگر جای شما بودم احتمالا واگذار می کردم به یکی دیگر از اعضای فامیل.

امیدوارم دیگر پیش نیاید برایتان…

    ۱۷م تیر ۱۳۸۹ساعت ۱:۰۰ بعد از ظهر

باید کار خیلی سختی باشه

روحشون شاد

aslpour
    ۱۷م تیر ۱۳۸۹ساعت ۱:۲۴ بعد از ظهر

تسلیت میگم . غم آخرتون باشه. از طرف بنده به همسرتون هم تسلیت بگین

ghasedbehesht
    ۱۷م تیر ۱۳۸۹ساعت ۳:۱۸ بعد از ظهر

aman az dadan khabar bad!

    ۱۷م تیر ۱۳۸۹ساعت ۴:۵۶ بعد از ظهر

روحش شاد
وقتی بهم گفتن بابابزرگم مرد باور نکردم!! رفتم خونشون دیدم جنازشون رو گذاشتون تو امبولانس باور نکردم یه هفته خونه پر از مهمون بود باور نکردم که فوت کرده
تازه بعد از یه هفته فهمیدم که دیگه نیست و اشکم جاری شد
.
قصه فوت مامانبزرگم و نمیگم چون اونوقت میشه یه پست بلند بالا واسه سایتت
روحشون شاد

گاما
    ۱۷م تیر ۱۳۸۹ساعت ۸:۲۱ بعد از ظهر

یاد خبر مرگ خالم و مادر بزرگم افتادم در مورد خالم مامانم تازه از سفر اومده بود دایی هام با لباس سیاه ریختن تو خونه :| بعد من باید در اون سن (۷) چه حالی میداشتم!
در مورد مادربزرگم هم اومدم خونه هیچ کی خونه نبود با یه پارچه ی سیاه رو در خونه که نوشته بود فوت مادرتون رو تسلیت میگیم :| فک کن من چه زوری زدم تا مطمئن شدم مادر مزبور مادر خودم نیست بلکه مادر بابامه که اندکی خیالم رو راحت کرد‌:D البته بماند که من بی خیال پای پی سیم نشستم!
ولی کلا خبر بد دادن خیلی بده!
شاد و سلامت باشید ….

    ۱۷م تیر ۱۳۸۹ساعت ۸:۴۵ بعد از ظهر

تسلیت میگم حسن …
غم آخرت باشه …
با همسر گرامی هم تسلیت منو ابلاغ کن !

    ۱۸م تیر ۱۳۸۹ساعت ۵:۰۹ بعد از ظهر

عرض تسلیت/

    ۱۸م تیر ۱۳۸۹ساعت ۸:۳۲ بعد از ظهر

واقعا سخته!

این دو تا عکس سمت راستی چقدر عالیه! مخصوصا اون غروبه. فوق العاده ست!

فامی
    ۱۹م تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۵۸ قبل از ظهر

الان اومده بودم ببینم این عکس برا کجاست :(
تسلیت می گم .

کامنت شما