سال ها و اندی پیش، یک استادی داشتیم که دو روز آمد سر کلاس و دیگر نیامد. شاید هم یک روز. اینش را دقیق یادم نیست. اما همین یک یا دو روزش هم کافی بود برای این که اثری از خودش در ذهن ما شاگرد هایش به یادگار بگذارد تا برای همیشه در یادمان بماند. و چه خوش اثری بود این اثر. خوب یادم هست که روز قبل از جلسه ی اول این کلاس، با پدرم بگو مگویی داشتم و ناراحتش کرده بودم و خودم هم به شدت ناراحت بودم. نمی دانم چه شد که این استاد از همان لحظه ی اولی که وارد کلاس شد، شروع کرد به صحبت در مورد احترام به پدر و مادر. این خیلی برای من جالب و در عین حال عجیب بود. چند عدد داستان هم در این رابطه برایمان تعریف کرد که دوتایش رو تا حدودی یادم هست. اولی کمی معروف است و احتمالا شما همه، آن را شنیده اید، اما دومی را بعید می دانم. این دومی بسیار جالب است، و بود در آن روز ها برای من، و به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد.

البته خوب از این حافظه ی به مرخصی رفته ی من انتظاری جز نقل به مضمون این داستان را نداشته باشید، چون واقعا جزئیاتش را فراموش کرده ام. جریان از این قرار بود که روزی روزگای یک آقایی تصمیم می گیرد برای این که به خیال خودش زحمات و سختی هایی که پدر و مادر در کودکی او برایش کشیده اند را جبران کند، البته به خیال خودش، و به خیال خودش راهی پیدا می کند. تصمیم می گیرد که پدر پیر و ناتوانش را که دیگر قدرت راه رفتن را هم از دست داده، بر دوش خود سوار کند و پیاده عزم کربلا کند.

بله، با پای پیاده با آن اوضاع بسیار سخت قدیم، واقعا تصورش هم سخت است، چه برسد به انجام دادنش. سفرهایی که الان ما می رویم نهایت یک روز رفت و یک روز برگشت طول می کشد، آن موقع هفته ها می رفتند و هفته ها برمی گشتند، و پنجاه درصد تلفات می دادند. انسان در نگاه اول با خودش می گوید شاید با چنین کاری بشود دین پدر و مادر را ادا کرد.

به هر حال آقا این همه سختی راه را تحمل می کند و پدر بر دوش می رود به زیارت کربلا و بر می گردد. بعد از برگشتن از سفر روزی به دیدار یکی از امامان که الان دقیقا نمی دانم کدام امام بود می رود. جریان سفرش و سختی های آن را برای امام تعریف می کند و وقتی که حرفش تمام می شود، از امام می پرسد که آیا به نظر شما من تواننسته ام با این کارم از زیر بار دینی که پدر و مادرم بر من دارند خارج شوم؟

امام می فرماید تو کار بزرگی کردی و پیش خدا اجر بسیاری داری، اما بدان که تو حتی نتوانستی قطره ای از دریای بیکران زحمات و سختی های پدر و مادرت را جبران کنی و حقی را که بر گردن تو دارند ادا کنی . مرد متعجب می شود و دلیلش را می پرسد. امام می فرماید آیا مگر غیر از این است که در آن لحظاتی که پدرت بر دوش تو بود و تو در سختی بودی، مدام با خود می گفتی «کی به پایان سفر می رسم و این بار را بر زمین می گذارم و راحت می شوم؟» مرد سرش را به علامت تایید پایین انداخت. بعد امام ادامه دادن، «اما بدان که پدر و مادر تو، آن زمان که سختی های تربیت تو را به جان می خریدند و از غذا و استراحت و آسایش خود می زدند تا تو در آسایش باشی، هر لحظه با خود می گفتند «جانم فدای تو فرزندم»

پدر، جانم فدای تو، و ای فرزندم.

    ۶م تیر ۱۳۸۹ساعت ۷:۵۵ قبل از ظهر

پدر همیشه خوب است.

    ۶م تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۴۶ بعد از ظهر

من همیشه از این جور داستان ها می ترسم.

از اینکه یک روز خدای ناکرده پدر و مادرم محتاج کمک من باشند و من خسته شوم از یاری شان!

بعد وقتی مادر بزرگم دعا می کند مردنش برای کسی دردسر درست نکند غصه ام می شود.خیلی…

مادر من هم همیشه این رو میگه
که آخر عمری محتاج کسی نشه
این یعنی این که تا وقتی سر پاس بره
با این که هنوز خیلی جوونه

    ۶م تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۴۸ بعد از ظهر

ما که تازه واردیم.

ولی چه حس قشنگی به آدم دست می دهد اینجا!

همه جا تر و تمیز و سفید…

خوش، آمدی

    ۷م تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۵۱ بعد از ظهر

آخی! راستی روز پدر مبارک. با چند روز تاخیر.

راست میگه سطرانه. اینجا خیلی تر تمیز شده.

ممنون
مگه اینجا از اول همین جوری نبود؟

    ۹م تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۰۷ قبل از ظهر

حسن ! تو که پست میزنی دیگه نمیاد به میلم !
چرا ؟!

نمیدونم والله
بررسی میکنم

کامنت شما